ابو القاسم عبد الله بن محمد القاشانى

193

تاريخ اولجايتو ( فارسى )

و گروهى انبوه از مردهء كفّار و زمرهء اشرار فجّار بر فضاى آن مصاف بىسر و دست و پاى انداخته ، سرها وداع تنها كرده ، روانها از قالب بدن‌ها پرواز نموده ، كه از ناگاه ظفر شاه با اصحاب خود بر اعدا تاخت و از دشمنان فوجى بينداخت و باقى را منهزم كرد . گروهى مغولان برو حمله كردند و او را فرو گرفتند و بكشتند و فريقين به اتّفاق برهم حمله كردند . قتلغخواجه مجروح شد ، مخذول برگشت و عزيمت انهزام با حدود غزنين و بينىكاو ( ؟ ) جزم كرده ، هندوان راههاى ايشان به آب مستغرق كردند تا اكثرى از مغولان در گل و وحل و خلاب دستگير عنا و پايمال فنا آمدند و قتلغخواجه بدان جراحت وفات يافت . و سلطان علاء الدين هم - عنان فتح و ظفر و فيروزى با دار الملك دهلى استرجاع نمود و بعد از يكچندى با سپاهى بزرگ معظم و عساكرى عرمرم ، قصد فتح و استقلال استخلاص ولايت گجرات كرد و به يك ركضت و نهضت جملهء آن ديار و بلاد بگرفت ، و مظفّر و منصور با دار الملك دهلى معاودت نمود ، و در غرهء محرّم سنهء خمس و عشر مسموم و محروم درگذشت . و سبب هلاكش آنك الب خان برادرزن سلطان به حكومت و ايالت خطّهء گجرات از بلاد هند موسوم بود . سلطان او را به تهمت گناهى ميل كشيد . خواهر او كه خاتون سلطان و مادر پسر مهين خضر خان بود ، پسر را مىگويد : به استصواب رأى من ، مصلحت تو در آنست كه پدر را شربت مسموم زهر هلاهل دهى تا پادشاهى بر تو مقرّر و موقر گردد ، و اگرنه يمكن كه به پسرى ديگر تفويض كند . خضر خان پدر را شربت مسموم داد ، مزاج علاء الدين متغيّر و متكدّر شد . اطباى حاذق و حكماى ماهر از نبض و تفسره و ناخن و بشرهء او استدلال سم هلاهل كردند . علاء الدين از پسر خود خضر خان استفحاص و استكشاف اين حال نمود ، امتناع و انكار كرد و به زخم چوب و شكنجه اقرار كرد كه مرا مادر آموخت . پسر را با